نمایشنامه بسیار کوچک شماره 2

پارک-هوا سرد-مردی با پالتو و شال و ظاهری مرتب،رو به رفتگر پارک که در حال پر کردن آفتابه جهت رفتن به دستشویی و رفع حاجت است:

-تا ساعت چند اینجایین؟

رفتگر:حدودا 7.هوا سرده،نمیشه بیشتر موند.چطور؟

-هیچی،همینطوری.دقت کن(با دست آسمان را نشان می دهد) ،امروز روز خوبی واسه مردنه.

تا کنون 12 نظر داده شده

  1. shahnam گفت،

    ژانویه 14, 2008 روی 11:52 ق.ظ

    خيای زيبا کوتاه و پر مفهوم بود

  2. ژانویه 17, 2008 روی 10:36 ق.ظ

    ترسناک نیست
    مردن رو می گم
    همین که هوا بعضی روزا حکایت از مردن می کنه یعنی ترسناک نیست
    قشنگ بود خیلی

  3. سلوچ گفت،

    ژانویه 17, 2008 روی 1:50 ب.ظ

    نه من ترجیح می دم یه روز گرم بمیرم دوست ندارم اون زیر هم از سرما بلرزم به هیچ وجه

  4. فرزاد گفت،

    ژانویه 18, 2008 روی 8:56 ب.ظ

    من فعلا به درك روشني از داستان كوتاه نرسيدم يعني شعورم قد نميده! لينكتو اصلاح كردم

  5. فرزاد گفت،

    ژانویه 18, 2008 روی 8:57 ب.ظ

    قالبت هم قشنگه

  6. حوا گفت،

    ژانویه 18, 2008 روی 9:11 ب.ظ

    منظورت رو فهمیده بودم. هدفم هم دفاع از هیچ جای این مملکت مسخره نبود. فقط به نظرم بامزه بود…چون همه فکر میکنن من طبیعتا تهرانم. و در مورد نمایشنامه…. جالب بود…من رو یاد فیلم های کیارستمی میاندازه.اما طنزش یه کم ناملموسه. فکر کنم میشه بیشتر بپزیش…نه؟

  7. pegah گفت،

    ژانویه 19, 2008 روی 10:28 ق.ظ

    salam
    age deghat koni har ruz ruze khubi baraye mordane .deghat kon.

  8. pegah گفت،

    ژانویه 19, 2008 روی 10:30 ق.ظ

    adrese man ine age khasti sar bezani baran-e-khoshk.persianblog.ir

  9. ثمره گفت،

    ژانویه 19, 2008 روی 4:08 ب.ظ

    پرسیدید زندگی بدون مردان برای ما زنان چقدر سخت است؟
    همانقدر که زندگی بدون زنان برای مردان سخت است.
    ارادتمند:ثمره

  10. افسانه گفت،

    ژانویه 20, 2008 روی 6:36 ق.ظ

    سلام همکار گرامي

    نوشته هاتون هميشه جالب بودن و تفاسير غريبي دارن . اما چرا هميشه مرگ …!!!!!!!!!

    خداوند مرگ رو نقطه پايان زندگي دنيوي قرار داده اما کلمه مرگ بر خلاف معناي واقعيش که وصال حقيقيه هميشه فراق و دوري و هجران رو براي ما به ارمغان آورده . با ديدن اين کلمه اولين چيزي که به ذهنم مي رسه جدايي از عزيزانه . نمي دونم نظر شما چيه ؟ و واقعا نمي دونم چرا هميشه مردن و مرگ …..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  11. افسانه گفت،

    ژانویه 20, 2008 روی 6:37 ق.ظ

    گفتمش نقاش را از زندگي نقشي بکش
    با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

    گفتمش تصويري از ليلي و مجنون را بکش
    …………

    مرسي عزيز که سر زدين .

  12. افسانه گفت،

    ژانویه 20, 2008 روی 6:42 ق.ظ

    من زنده خواهم ماند
    تا آخر دنيا
    و به همه خواهم گفت
    زندگي زيباست

    من زنده خواهم ماند
    تا آخر دنيا
    و زيباييها را زنده خواهم کرد

    من آخرين نفري خواهم بود که ميميرد
    اما هنگام مرگ نيز به ياد زندگي خواهم بود

    براي همين است که خدا مرا دوست دارد
    چون هميشه در کنارش هستم
    تا آخر دنيا
    و شاهد همه چيز خواهم بود
    من تنها شاهد خدا خواهم بود .

    في البداهه بود براي شما …


نظر بدهید