نمایشنامه بسیار کوچک شماره 3:

-جهان آخرت،آفتابی و گرم-

خدا قداره بلندی پوشیده و آدمیان جهت بازگویی به سوالات الهی،کارنامه به دست در مقابل او به صف ایستاده اند.خدا دست هایش را از پشت به هم گره کرده و با چهره ای تقریبا عصبانی در حال قدم زدن در مقابل صف است:

-تو بیا ببینم جلو(با دست به مردی میانسال اشاره می کند)،بله با خودتم.

(فرشتگان خیلی آرام دست مرد میانسال را گرفته و به جلوی صف می برند،در این حین یکی از فرشتگان چیزی در گوش مرد میانسال می گوید.)

خدا:تو قبلا هم واسه توبه کردن پیشم اومدی نه؟

مرد میانسال:نه به خدا،بار اولمه،راست می گم،من آدم بی آزاریم!(فرشته دست مرد میانسال را نیشگون می گیرد و مرد ساکت می شود.)

خدا:خوب،تعریف زندگی رو بگو و یک راست برو اون طرف که میوه و آب روان و حوری های باکره و چشم و ابرو سیاه منتظرتن.

لبخندی همراه با عرق سرد بر چهره مرد میانسال می نشیند:خوب ،چیزه ،خیلی آسونه،الان میگم ،زندگی… ااا… تعریفش نوک زبونمه…آآآ…ااا…طعمش نوک زبونمه…می دونم به خدا…یه کم تلخه،بوی سیگار میده…چیزه…تورو خدا کمکم کنین…من زندگی کردم قبلا به خدا!…بلدمش…ااا…الان می گم،به خدا نوک زبونمه…ااا…(اشک می ریزد و با خود زمزمه می کند:بلد بودم،50 سال من زندگی کردم،چی بود؟نوک زبونمه به خدا…)

اسرافیل در صور خود می دمد:خالقا وقتش تموم شد،بسه دیگه.

خدا با دست به فرشتگان اشاره می کند،فرشتگان مرد میانسال را کشان کشان به سمت دیگر میبرند و مرد همچنان فریاد می کشد: زندگی نوک زبونمه…نوک زبونمه… .